روانشناسی و مشاوره
ای برادر تو همه اندیشه ای * ما بقی خود استخوان و ریشه ای
سگهای پاولوف مفهوم «شرطیسازی کلاسیک».امروزه به عنوان یک مفهوم بنیادی به همه دانشجویان روانشناسی در همان سالهای اولیه تحصیل آموخته میشود. امّا جالب است بدانید که این پدیده برای نخستین بار توسط فردی تشخیص داده شد که اصلاً روانشناس نبود. ایوان پاولوف، فیزیولوژیست معروف روس که در سال 1904 به خاطر مطالعاتش در زمینه فرایندهای گوارش موفق به دریافت جایزه نوبل شد، کسی بود که پدیده شرطیسازی را کشف کرد. او در خلال مطالعاتش در زمینه سیستم گوارشی سگها متوجه پدیده جالبی شد: هرگاه یکی از همکارانش وارد اتاق میشد، بزاق دهان سگها شروع به ترشح میکرد. پیدایش نظریه شرطیسازی کلاسیک تاثیر پژوهش پاولوف 2-آزمایش همنوایی اَش آیا شما خود را آدمی همنوا (همرنگ با جماعت) میدانید یا ناهمنوا؟ اگر شما مثل اغلب مردم باشید احتمالاً عقیده دارید که به قدر کافی ناهمنوا هستید که هنگامی که بدانید حق با شماست در مقابل جماعت بایستید و در عین حال به قدر کافی همنوا هستید که با بقیه همسالان و همتایان خود بیامیزید. آزمونگر از تک تک شرکتکنندگان به طور جداگانه جواب را میپرسد. بعضی وقتها همه شرکتکنندگان خط درست را انتخاب میکنند امّا گاهی اوقات همه آنها متفقاً خط دیگری، بجز پاسخ درست، را برمیگزینند. آزمونهای همنوایی اَش چه بودند؟ در اصطلاح روانشناسی، «همنوایی» به تمایل و گرایش فرد به پیروی از رفتارهای گروه اجتماعی که به آن تعلّق دارد، گفته میشود. پژوهشگران از دیرباز به میزان پیروی یا مقاومت افراد در مقابل هنجارهای اجتماعی علاقهمند بودهاند. در خلال دهه 1950، سالومون اَش، روانشناس، دنبالهای از آزمایشهایی را که برای نشان دادن قدرت همنوایی در گروه طراحی شده بودند، انجام داد. نتایج آزمایشهای همنوایی اَش تقریباً 75درصد شرکت کنندگان در آزمایشهای همنوایی، حداقل یکبار، با بقیه گروه همنوا شدند. پس از ترکیب آزمایشها، نتایج نشان داد که شرکتکنندگان تقریباً در یک سوم مواقع با پاسخ نادرست گروه، همنوا شدهاند. به منظور اطمینان از این که شرکتکنندگان قادر به اندازهگیری دقیق طول خط هستند، از آنان خواسته شد که پاسخهای خود را به جای آن که زبانی اعلام کنند روی کاغذ بنویسند. نتایج نشان داد که 98 درصد شرکتکنندگان پاسخ درست را انتخاب میکنند. نتایج آزمایشهای اَش چه چیزی را نشان میدهد؟ در پایان آزمایشها، از شرکتکنندگان پرسیده میشد چرا با بقیه گروه همنوا شدند؟ در اغلب موارد، دانشجویان ابراز کردند که با وجودی که میدانستند بقیه گروه اشتباه میکنند امّا نمیخواستند با خطر تمسخر آنان روبرو شوند. چند شرکت کننده نیز گفتند که آنها واقعاً عقیده داشتند که بقیه اعضای گروه پاسخشان درست بوده است. انتقادهایی بر آزمایشهای همنوایی اَش یکی از مهمترین انتقادها بر دلایل همنوایی شرکتکنندگان تمرکز دارد. به عقیده برخی پژوهشگران، شرکتکنندگان ممکن است تمایل واقعی برای همنوایی با بقیه گروه نداشته باشند بلکه با انگیزه اجتناب از تعارض و برخورد، به همنوایی بپردازند. اهمیت آزمایشهای همنوایی در روانشناسی آزمایشهای همنوایی اَش در میان معروفترین آزمایشها در تاریخ روانشناسی است و الهامبخش پژوهشهای گسترده دیگری در زمینه همنوایی و رفتار گروهی شده است. 3-آزمایش هارلو بر روی میمونها در خلال نیمه اوّل قرن بیستم، بسیاری از روانشناسان عقیده داشتند که نشان دادن عاطفه و محبت به کودکان، تنها یک حرکت احساسی است که منظور خاصی در بر ندارد. آزمایش مادر سیمی هارلو اظهار داشت که توجه اندکی صرف پژوهشهای تجربی در مورد عشق شده است. «به دلیل کمبود آزمایش و پژوهش تجربی، نظریههایی که از سوی روانشناسان، جامعهشناسان، انسانشناسان، پزشکان یا روانکاوان درباره طبیعت واقعی عاطفه ارائه شدهاند همگی در سطح مشاهده، شهود و یا حدس و گمان باقی ماندهاند.» (هارلو، 1958) ترس، امنیت و پیوند هارلو در آزمایش بعدی خود نشان داد که بچه میمونها علاوه بر راحتی و آسایش، به خاطر امنیت به سراغ مادر پارچهای خود میروند. هارلو به بچه میمونها اجازه داد تا در حضور و در غیاب مادر پارچهای خود به کاوش در یک اتاق بپردازند. هنگامی که مادر پارچهای حضور داشت، بچه میمونها از آن به عنوان پناهگاه برای کاوش اتاق استفاه میکردند و به همین خاطر بسیار نزدیک به آن حرکت میکردند و یا اگر دور میشوند فوراً به کنارش برمیگشتند. تأثیر پژوهش هارلو در حالی که بسیاری از خبرگان منکر اهمیت عشق و عاطفه پدری یا مادری بودند، آزمایشهای هارلو به طرز غیرقابل انکاری اثبات کرد که عشق برای رشد طبیعی کودک جنبه حیاتی دارد. آزمایشهای بعدی که توسط هارلو صورت گرفت آشکار ساخت که اثرات تخریبی بلند مدّت ناشی از محرومیت از عشق و عاطفه، به درماندگی هیجانی و روانی و گاهی اوقات حتی به مرگ میانجامد. کارهای هارلو و نیز پژوهشهای مهمی که توسط جان باولبی و مری آینزورث صورت گرفت به تغییرات اساسی در چگونگی رویکرد پرورشگاهها، بنگاههای فرزندخواندگی و گروههای خدمات اجتماعی به مسأله مراقبت از کودکان انجامید. 4-آزمایش فرمانبرداری میلگرام خطرات فرمانبرداری «روانشناسی اجتماعی این قرن، درس مهمی به ما میدهد: غالباً شرایط و موقعیتی که فرد در آن قرار میگیرد بیشتر از این که او چه جور آدمی است، تعیین کننده عملی است که انجام خواهد داد.» استنلی میلگرام،1974 مقدمه میلگرام آزمایشهایش رادر سال 1961، کوته زمانی پس از آن که محاکمه آدولف آیشمن جنایتکار جنگ جهانی دوم آغاز شده بود، شروع کرد. دفاعیات آیشمن در دادگاه مبنی بر این که او در کشتار میلیونها یهودی فقط دستور مافوق را اجرا کرده است، توجه میلگرام را برانگیخت. میلگرام در کتاب خود به نام «اطاعت از قدرت» که در سال 1974 چاپ شد این پرسش را مطرح نمود: آیا آیشمن و هزاران همدستش در جریان نسلکشی یهودیان (هولوکاست) تنها مجری دستورات مافوق بودهاند؟ آیا میتوانیم همه آنها را شریک جرم بدانیم؟ روش کسانی که در این مطالعه شرکت کردند 40 مرد بودند که از طریق تبلیغات روزنامهای مراجعه کرده و انتخاب شده بودند و به هر یک بابت شرکت کردن در این آزمایش 5/4 دلار پرداخت میشد. میلگرام یک دستگاه تولید کننده شوک الکتریکی درست کرده بود که ابتدا شوک 30 ولتی میداد و در هر مرحله 15 ولت به آن افزوده میشد تا به 450 ولت میرسید. سوئیچهای زیادی روی دستگاه قرار داشت که روی آنها برچسبهای «شوک خفیف»، «شوک متوسط»، «خطر: شوک شدید» زده شده بود. دو سوئیچ آخری هم برچسب « *** » داشت. نتایج میزان شوکی که شرکت کننده میتوانست بدهد به عنوان معیاری برای فرمانبرداری در نظر گرفته شد. فکر میکنید اغلب شرکت کنندگان تا چه حدّ پیش رفتند؟ هنگامی که میلگرام این سوال را از گروهی از دانشجویان دانشگاه ییل پرسید پیشبینی آنها این بود که بیشتر از 3 درصد نتوانستهاند ماکزیمم شوک را بدهند. امّا اتفاقی که در واقع افتاده بود این بود که 65 درصد شرکت کنندگان آزمایش میلگرام ماکزیمم شوک را داده بودند. بحث با وجودی که تحقیق میلگرام سوالات اخلاقی جدّی درباره استفاده از انسانها در آزمایشهای روانشناسی برانگیخت امّا نتایج آزمایش او را در آزمایشهای بعدی که توسط دیگران صورت گرفت نیز کاملاً تائید شد. توماس بلاس (1999) به پژوهشهای بیشتری در زمینه فرمانبرداری دست زد و دریافت که یافتههای میلگرام در آزمایشهای دیگر نیز تأیید شدهاند. اخیراً نیز جری برگر (2007)، استاد روانشناسی دانشگاه سنتا کلارا آزمایش میلگرام را با اصلاحاتی تکرار کرد. او ماکزیمم شوک را به جای 450 ولت، 150 ولت در نظر گرفت و شرکت کنندگان را پیش از آزمایش به دقت مورد بررسی قرار داد و آنهایی که ممکن بود آزمایش، اثرات منفی بر روی آنها بجا گذارد کنار گذاشت. نتایج آزمایش جدید او آشکار ساخت که شرکت کنندگان به همان میزان آزمایش میلگرام در 40 سال قبل، فرمانبرداری نشان دادهاند. آزمایشهای بعدی که توسط میلگرام صورت گرفت نشان داد که حضور افراد دیگری که از فرمانها پیروی نمیکردند، میزان فرمانبرداری شرکت کننده را به نحو زیادی کاهش میدهد. وقتی کسان دیگری در کنار شرکت کننده حضور داشتند که از اجرای فرمانها سرباز میزدند، 36 نفر از 40 شرکت کننده از دادن ماکزیمم شوک خودداری کردند. 5-آزمایش زندان استنفورد در سال 1971، فیلیپ زیمباردو روانشناس دانشگاه استنفورد و همکارانش تصمیم گرفتند تا با انجام یک آزمایش به مطالعه تاثیر زندانی شدن یا زندانبان شدن بپردازند. زیمباردو که قبلاً همکلاسی استنلی میلگرام (که به خاطر آزمایش فرمانبرداری بسیار معروف است) بود علاقهمند بود که پژوهشهای میلگرام را توسعه دهد. او میخواست تاثیر متغیرهای موقعیتی بر روی رفتار انسان را مورد بررسی بیشتری قرار دهد. شرکت کنندگان در آزمایش وضعیت زندان و قاعده بازی نتایج آزمایش پیام نتایج آزمایش انتقادهایی بر آزمایش زندان استنفورد ترجمه: کلینیک الکترونیکی روانیار منبع “Classic Psychology Experiments”, Kendra Van Wagner,
پاولوف و دستیارانش، انواع چیزهای خوردنی و ناخوردنی را به سگها نشان میدادند و میزان ترشح بزاق آنها را مورد مطالعه قرار میدادند. پاولوف متوجه شد که ترشح بزاق، یک فرایند واکنشی است و به طور خودکار در پاسخ به یک محرک خاص اتفاق میافتد و تحت کنترل آگاهانه حیوان نیست. با وجود این، پاولوف متوجه شد که سگها گاهی اوقات حتی بدون وجود غذا یا بوی آن شروع به ترشح بزاق میکنند. او به سرعت دریافت که این واکنش به سبب یک فرایند فیزیولوژیک و خودکار نیست.
پاولوف براساس مشاهداتش دریافت که ترشح بزاق یک واکنش آموخته شده است. سگها به لباس سفید آزمایشگاهی دستیاران پژوهشی پاولوف واکنش نشان میدادندو این لباس تداعیگر زمان غذاخوردن در آنها بود. برخلاف ترشح بزاق در زمان غذا دادن که واکنش غیرشرطی است، ترشح بزاق هنگامی که سگ انتظار دریافت غذا دارد، واکنش شرطی است.
پاولوف سپس تمرکز خود را معطوف بررسی دقیق چگونگی آموختن یا به دست آوردن این واکنشهای شرطی کرد. او از طریق یک سری آزمایش باعث به وجود آمدن واکنش شرطی به محرکهایی که قبلاً خنثی بودند شد. او تصمیم گرفت که از غذا به عنوان محرک غیرشرطی، یا محرکی که باعث واکنش خودکار و طبیعی میشود، استفاده کند. صدای مترونوم به عنوان محرک خنثی انتخاب شد. ابتدا صدای تیک تیک مترونوم برای سگها به صدا در میآمد و آنگاه بلافاصله به آنها غذا داده میشد.
پس از چند بار آزمایش شرطیسازی، پاولوف متوجه شد که سگها پس از شنیدن صدای مترونوم، بزاق دهانشان شروع به ترشح میکند. پاولوف چنین نوشته است: «محرکی که قبلاً خنثی بود، جلوتر از فعالیت واکنش ذاتی تغذیهای قرار داده شده بود. ما مشاهده کردیم که پس از چند بار تکرار تحریک ترکیبی، صدای مترونوم خاصیت تحریک ترشح بزاق را به دست آورده بود.» به عبارت دیگر، یک محرک قبلاً خنثی (مترونوم) به یک محرک شرطی تبدیل شده بود که باعث واکنش شرطی (ترشح بزاق) میشد.
کشف شرطیسازی کلاسیک توسط پاولوف، به عنوان یکی از مهمترین کشفیات در تاریخ روانشناسی باقی مانده است. فرایند شرطیسازی، علاوه بر شکل دادن پایههای آنچه بعداً روانشناسی رفتاری نامیده شد، امروزه به دلیل کاربردهای زیاد، از جمله اصلاح رفتار و درمان بیماریهای سلامت روان، همچنان با اهمیت باقی مانده است. غالباً از شرطیسازی کلاسیک برای درمان انواع هراسها، اضطراب و اختلالات هراس استفاده میشود.
یکی از مثالهای جالب استفاده علمی از اصول شرطیسازی کلاسیک، ایجاد «بیزاری از مزه» در شغالها به منظور جلوگیری از شکار دامهای روستایی توسط آنهاست (گوستافسون و همکاران، 1974).
«بیزاری از مزه» شرطی هنگامی اتفاق میافتد که یک محرک خنثی (خوردن نوعی غذا) با یک واکنش غیرشرطی (بیمار شدن پس از خوردن غذا) جفت یا همراه شود. این نوع از شرطیسازی بر خلاف سایر اشکال شرطیسازی کلاسیک، به همراه کردن چیزهای بیشتر برای شکلدهی تداعی نیازی ندارد. در واقع، بیزاری از مزه عموماً پس از همراهی با تنها یک چیز حاصل میشود. دامداران راههای مفیدی برای استفاده از این نوع شرطی سازی کلاسیک برای حفظ دامهایشان کشف کردهاند. در یک مورد، به گوشت گوسفند دارویی تزریق شد که باعث تهوّع میشد. شغالها پس از خوردن گوشت مسموم به جای حمله به گوسفندها از آنها دوری میکردند (گوستافسون و همکاران، 1976 ).
با وجودی که کشف شرطیسازی کلاسیک توسط پاولوف، بخش مهمی از تاریخچه روانشناسی را شکل داده است، امروزه نیز کارهای او همچنان الهام بخش پژوهشهای بیشتری است. بین سالهای 1997 و 2000، بیش از 220 مقاله در مجلات علمی به پژوهشهای اولیه پاولوف در زمینه شرطیسازی کلاسیک ارجاع دادهاند. هر چند پاولوف روانشناس نبوده است امّا مشارکت او در روانشناسی به جایگاه کنونی این علم کمک شایانی کرده است و به نظر میرسد که در سالهای آینده نیز همچنان به شکل دهی درک ما از رفتار انسانی کمک کند.
پژوهشگران از مدّتها قبل علاقهمند بودهاند که دریابند افراد تا چه میزان از هنجارهای اجتماعی پیروی میکنند یا در مقابل آنها مقاومت میکنند. سولومون اَش، روانشناس، در طول دهه 1950 از طریق یکسری آزمایش، قدرت همنوایی در گروههای انسانی را نشان داد.
خود را در این وضعیت در نظر بگیرید: در یک آزمایش روانشناسی شرکت کردهاید که درآن از شما خواسته شده است به یک آزمون (تست) تصویری پاسخ دهید. در یک اتاق همراه با دیگر شرکت کنندگان در این آزمایش نشستهاید. به شما یک تکه خط نشان داده میشود و شما باید در بین سه تکه خط با طولهای متفاوت، خطی را که هم طول با آن تکه خط اولی است انتخاب کنید. 
خوب، هنگامی که نوبت به شما میرسد و آزمونگر از شما میپرسد پاسخ درست کدام است شما چه جوابی میدهید؟ آیا همان پاسخ اولیه خودتان را میدهید یا آنکه با بقیه شرکتکنندگان همنوا میشوید؟
در آزمایشهای اَش، به دانشجویان گفته میشد که باید تکتک در یک «آزمون تصویری» شرکت کنند. بقیه شرکتکنندگان در آزمایش، بدون آن که آن دانشجو بداند، همگی همدست یا دستیار آزمونگر بودند. در ابتدا، همدستان به پرسشها پاسخ درست میدادند امّا پس از مدتی شروع به گفتن پاسخهای نادرست میکردند.
آزمایشهای اَش همچنین به موضوع چگونگی تأثیر تعداد اعضای گروه بر همنوایی پرداخت. هنگامی که آزمونگر تنها یک همدست داشت، تقریباً پاسخهای او هیچ تأثیری بر پاسخهای شرکتکنندگان در آزمایش نداشت. حضور دو همدست نیز تأثیر کمی داشت. امّا هنگامی که تعداد همدستان آزمونگر سه نفر یا بیشتر بود، قدرت همنوایی به تدریج خود را نشان میداد.
اَش همچنین دریافت که اگر تنها یکی از همدستانش پاسخ درست و بقیه پاسخ نادرست بدهند، میزان همنوایی شرکتکنندگان در آزمایش به نحو چشمگیری کاهش مییابد. در این وضعیت، تنها 5 تا 10 درصد شرکت کنندگان با بقیه گروه همنوا شدند. مطالعات بعدی نیز این یافتهها را تأیید کرد (موریس و میلر، 1975).
این نتایج نشان میدهد که هم نیاز به تطبیق با دیگران و هم اعتقاد به این که دیگران با هوشتر یا آگاهتر از ما هستند میتواند بر همنوایی تأثیرگذار باشد. در شرایط واقعی زندگی، هنگامی که محرکها مبهمتر یا قضاوت درباره آنها مشکلتر باشد، میزان همنوایی ممکن است از آنچه در آزمایشهای اَش نشان داده شد، بیشتر باشد.
انتقاد دیگر این است که نتایج تجربیات آزمایشگاهی ممکن است قابلیت تعمیم به شرایط دنیای واقعی را نداشته باشد. با وجود این، بسیاری از روانشناسان اجتماعی معتقدند که با وجودی که شرایط دنیای واقعی ممکن است به شفافی و وضوح شرایط آزمایشگاهی نباشد امّا فشارهای واقعی اجتماعی برای همنوایی احتمالاً بسیار بیشتر است و میتواند رفتارهای همنوا را به نحو چشمگیری افزایش دهد.
هری هارلو، روانشناس، از طریق یکسری آزمایش بحث برانگیز که در دهه 1960 انجام داد، تاثیرات قدرتمند عشق بر روی رشد طبیعی را نشان داد. هارلو با نشان دادن تاثیرات ویرانگر محرومیت عاطفی بر روی میمونهای جوان، اهمیت عشق را برای رشد سالم دوران کودکی آشکار ساخت. آزمایشهای او هر چند غالباً غیراخلاقی و بیرحمانه بودهاند امّا حقایق بنیادیای را آشکار نمودهاند که تاثیر عمیقی بر درک ما از رشد کودک داشتهاند.
جانبیواتسون، روانشناس رفتارگرا، حتی پا را از این نیز فراتر گذاشت و به پدر و مادرها هشدار داد که «هنگامی که فرزندتان را نوازش میکنید به یاد داشته باشید که عشق پدرانه و مادرانه، ابزار خطرناکی است.» به عقیده بسیاری از متفکران آن دوره، ابراز عاطفه به مشکلات روانی در بزرگسالی منجر میشود.
در آن زمان، روانشناسان در صدد اثبات علمی بودن رشته خود بودند. جنبش رفتارگرایی بر روانشناسی تسلط داشت و پژوهشگران را تشویق میکرد که تنها به مطالعه رفتارهای قابل مشاهده و قابل اندازهگیری بپردازند. امّا در این میان یک روانشناس آمریکایی به نام هریهارلو به مطالعه موضوعی علاقهمند شد که کمّی کردن و اندازهگیری آن آسان نبود: عشق.
هارلو از طریق یک سری آزمایشهای بحثانگیز که در دهه 1960 انجام داد، تأثیرات قوی و نیرومند عشق را نشان داد. او با نشان دادن اثرات مخرب محرومیت از عشق مادری بر روی میمونهای جوان، اهمیت عشق مادری را برای رشد سالم کودک آشکار کرد. آزمایشهای هارلو با وجودی که غیراخلاقی و بیرحمانه توصیف شد امّا حقایقی را روشن ساخت که تأثیرات عمیقی بر درک ما از رشد کودک به جا گذاشت.
بسیاری از نظریههای موجود درباره عشق، بر این ایده تمرکز داشتند که پیوند اولیه بین مادر و فرزند، صرفاً وسیلهای برای به دست آوردن غذا، رفع تشنگی و جلوگیری از درد، از سوی کودک است. امّا هارلو عقیده داشت که این دیدگاه رفتاری به پیوند مادر- فرزند، ناکافی است و همه جوانب را در نظر نمیگیرد.
معروفترین آزمایش هارلو این بود که به میمونهای جوان بین دو «مادر» مختلف حق انتخاب میداد. یکی از مادران از پارچه نرمی ساخته شده بود امّا غذا نمیداد. مادر دیگر، از سیم ساخته شده بود امّا از یک بطری بچهگانه که به آن وصل بود غذا میداد.
هارلو میمونها را چند ساعت پس از تولّد از مادران اصلیشان جدا کرد و گذاشت که در کنار این مادران ساختگی «رشد» یابند. آزمایش نشان داد که بچه میمونها زمان بسیار بیشتری را در کنار مادر پارچهای میگذراندند تا مادر سیمی. «این آزمایش روشن ساخت که راحتی تماس در مقایسه با شیردهی و تغذیه از اهمیت بسیار بیشتری در رشد واکنشهای عاطفی برخوردار است.» (هارلو، 1958)
هنگامی که مادر پارچهای از اتاق بیرون برده میشد اثر احساسی و شگفتانگیزی داشت. بچه میمونها دیگر پناهگاه یا محل امنی برای کاوش در اتاق نداشتند و غالباً بیحرکت میماندند، کِز میکردند، میلرزیدند، جیغ میزدند و زوزه میکشیدند.
با وجودی که کارهای هری هارلو اعتبار فراوانی برای او به همراه آورد و گنجینه باارزشی از پژوهشهای مربوط به عشق، عاطفه و روابط میان فردی را به جا گذاشت امّا زندگی شخصی خود او خیلی زود فرو پاشید. پس از بیماری جانکاه همسرش، او در کام اعتیاد به الکل و در پی آن افسردگی فرو رفت و سرانجام از فرزندان خود جدا شد. همکاران هارلو غالباً او را آدمی بیرحم، متعصّب، مردمگریز، بدذات و طعنهزن، توصیف کردهاند. با وجود این، میراث پایدار هارلو، بر اهمیت حمایت هیجانی، عاطفه و عشق در رشد فرزندان، تأکیدی جاودانه گذاشت.
در آزمایش میلگرام، از شرکتکنندگان خواسته میشد که به یک «یادگیرنده» هنگامی که پاسخ نادرست میداد شوک الکترویکی وارد کنند. در واقع، یادگیرنده همدست آزمایش کنندگان بود و وانمود میکرد که به او شوک وارد شده است. هدف آزمایش این بود که نشان دهد مردم در اطاعت از فرمانهای یک فرد مقتدر تا چه حد پیش میروند. میلگرام دریافت که 65 درصد شرکتکنندگان مایل بودند حداکثر میزان شوک را بر یادگیرنده وارد کنند، علیرغم این که میدیدند او در عذاب جدّی و حتی بیهوشی قرار میگیرد.
اگر فردی از موضع قدرت به شما فرمان دهد که شوک الکتریکی 400 ولتی به فرد دیگری بدهید، آیا فرمانش را اجرا خواهید کرد؟ بسیاری از افراد قاطعانه به این پرسش پاسخ منفی خواهند داد امّا استنلی میلگرام، روانشناس دانشگاه ییل، به یک سری آزمایش فرمانبرداری در خلال دهه 1960 دست زد که نتایج تعجب برانگیزی به همراه داشت. این آزمایشها دیدگاه تازه و در عین حال نگران کنندهای را به مسأله قدرت و فرمانبرداری گشود.
هر شرکت کننده در نقش یک «آموزگار» قرار میگرفت که میبایست هر بار که «شاگرد» پاسخ نادرست میداد به او شوک میداد. شرکتکنندگان فکر میکردند که شوک واقعی به شاگرد میدهند امّا شاگرد در واقع همدست آزمایش کننده بود و تنها وانمود میکرد که شوک به او داده شده است.
همچنان که آزمایش پیش میرفت، آموزگار صدای شاگرد را میشنید که التماس میکرد او را رها کنند و یا حتی از درد قلبی شکایت میکرد. وقتی میزان شوک به 300 ولت میرسید، شاگرد محکم به دیوار میخورد و تقاضا میکرد او را بیش از این آزار ندهند. پس از این مرحله، آموزگار کاملاً ساکت باقی میماند و سوال دیگری نمیپرسید. در این لحظه، آزمایش کننده به او دستور میداد که نباید سکوت کند و از او میخواست که شوکهای بعدی را بدهد. اغلب شرکت کنندگان از آزمایش کننده میپرسیدند که آیا باید ادامه دهند؟ آزمایش کننده فرمانهای زیر را به شرکت کننده میداد:
26 نفر از 40 نفر شرکت کننده ماکزیمم شوک را داده بودند و 14 نفر از قبل از رسیدن به بالاترین سطح شوک کار را متوقف کرده بودند. این نکته مهم را باید خاطر نشان کرد که بسیاری از شرکت کنندگان از دست آزمایش کننده خیلی عصبانی و خشمگین شده بودند، امّا با این وجود به پیروی از فرمانها تا آخر ادامه داده بودند. به دلیل اضطراب زیادی که شرکت کنندگان متحمل شده بودند، به تمام آنها در انتهای آزمایش توضیح داده شد که وارد کردن شوک ساختگی بوده است. با وجود این، انتقادهای بسیاری بابت انجام این آزمایش به عمل آمد و آن را برای شرکت کنندگان از نظر روانی دارای اثرات تخریبی دانستند. میلگرام برای فرونشاندن انتقادها بعداً شرکت کنندگان را دوباره مورد مطالعه قرار داد و دریافت که 84 درصد آنها از این که در این آزمایش شرکت کرده بودند خوشحال و تنها 1٪ از این بابت متاسف هستند.
چرا بسیاری از شرکت کنندگان در این آزمایش در اجرای دستور یک شخص قدرتمند چنین عمل ظاهراً سادیستی و آزارگرانهای انجام دادند؟ به گفته میلگرام چند عامل در آن وضعیت وجود داشت که میتوانند توضیح دهنده چنین سطح فرمانبرداری باشند:
«مردم عادی، فقط کار یا وظیفهشان را انجام میدهند و بدون هیچگونه دشمنی خاصی میتوانند عامل انجام کارهای فوقالعاده وحشتناک و مخرّب باشند. به علاوه، حتی هنگامی که اثر مخرّب کار آنها آشکار باشد اگر از آنها خواسته شود که اقدامی ناهمخوان و ناسازگار با استانداردهای اخلاقی انجام دهند، باز هم نسبتاً عده کمی هستند که منابع مورد نیاز برای مقاوت در برابر قدرت را داشته باشند.» (میلگرام، 1974). مطالعه میلگرام به صورت مطالعهای کلاسیک در روانشناسی در آمده و نشانگر خطرات فرمانبرداری است. با وجودی که این آزمایش میگوید که متغیرهای محیطی و وضعیتی، عامل قویتری از عوامل شخصیتی در تعیین میزان فرمانبرداری هستند امّا برخی دیگر از روانشناسان معتقدند که فرمانبرداری، عمیقاً تحت تاثیر هم عوامل بیرونی و هم عوامل درونی، مثل اعتقادات شخصی و خلق و خوی کلّی است.
آزمایش معروف فیلیپ زیمباردو، دانشجویان معمولی را در نقش زندانی و زندانبان قرار میداد. با وجودی که قرار بود آزمایش دو هفته به طول بینجامد، پس از شش روز متوقف شد زیرا زندانبانان، پرخاشگر شده بودند و زندانیان نیز علائم استرس و اضطراب شدید از خود نشان میدادند
پرسشی که برای پژوهشگران مطرح بود این بود که شرکتکنندگان در این آزمایش هنگامی که در محیط شبیهسازی شده زندان قرار میگیرند واکنششان چه خواهد بود. به عبارت دیگر، آنگونه که خود زیمباردو در مصاحبهای توضیح داد: «فرض کنید شرکتکنندگان همه از نظر روانی و جسمی سالم هستند و میدانند که باید مدتی را در یک محیط شبیه زندان بگذرانند و در این مدّت از برخی حقوق مدنی خود محروم خواهند شد. آیا این افراد «خوب» هنگامی که در آن محیط «بد» قرار گیرند همچنان خوب باقی خواهند ماند؟»
پژوهشگران در زیرزمین دانشکده روانشناسی دانشگاه استنفورد یک زندان ساختگی درست کردند و سپس 24 نفر از دانشجویان دوره کارشناسی را برای ایفای نقش زندانیها و زندانبانها انتخاب کردند. آنها از بین 70 دانشجوی دواطلب انتخاب شده بودند و دارای هیچ سابقه مجرمانه و نیز مشکل عمده پزشکی نبودند. آنها پذیرفته بودند که برای یک تا دو هفته در این آزمایش مشارکت کنند و در ازای آن روزی 15 دلار دریافت کنند.
زندانی که ساخته شده بود دارای سه سلول 3*2 متری بود. در هر سلّول سه زندانی نگاهداری میشد و برای هر یک از آنها یک تختخواب تاشو در سلّول قرار داشت. اتاق دیگری که کنار سلّولها قرار داشت در اختیار رئیس زندان و زندانبانها بود. یک فضای خیلی کوچک به عنوان سلّول انفرادی و اتاق کوچک دیگری به عنوان حیاط زندان در نظر گرفته شده بود.
24 شرکت کننده داوطلب به طور تصادفی در گروه زندانیان یا گروه زندانبانان جای داده شدند. زندانیان باید در طول دوره آزمایش، 24 ساعته در سلّول باقی میماندند. امّا زندانبانان باید در تیمهای سه نفره در شیفتهای 8 ساعته کار میکردند. پس از پایان شیفت کاری، زندانبانان اجازه داشتند تا شیفت بعدی به خانههایشان بروند.
پژوهشگران میتوانستند از طریق دوربینها و میکروفونهای مخفی به مشاهده رفتار زندانیان و زندانبانان بپردازند.
با وجودی که در ابتدا قرار بود آزمایش زندان استنفورد 14 روز طول بکشد امّا پس از 6 روز به خاطر اتفاقاتی که برای دانشجویان شرکت کننده افتاد، متوقف گردید. زندانبانان، پرخاشگر و بددهن شدند و زندانیان شروع به نشان دادن علائم استرس و اضطراب حاد کردند.
با وجودی که زندانیان و زندانبانان اجازه داشتند که به هر طریقی که میخواهند با هم تعامل داشته باشند امّا تعاملات عموماً خصمانه و حتی غیرانسانی بود. زندانبانان شروع به رفتارهای پرخاشگرانه و توهینآمیز نسبت به زندانیان کردند و زندانیان منفعل و افسرده شدند. پنج نفر از زندانیان دچار هیجانات منفی شدید، شامل گریه و اضطراب شدید شدند به نحوی که پیش از پایان یافتن آزمایش مرخص گشتند.
حتی پژوهشگران نیز شروع به از دست دادن دیدگاهشان نسبت به واقعیت وضعیت کردند. خود زیمباردو که به عنوان رئیس زندان عمل میکرد متوجه رفتار توهینآمیز زندانبانان نمیشد تا آن که یکی از همکارانش با صدای بلند نسبت به شرایط زندان و نقص اصول اخلاقی در صورت ادامه آزمایش اعتراض کرد.
به گفته زیمباردو و همکارانش، آزمایش زندان استنفورد نشان داد که موقعیت چه نقش مهمی میتواند در رفتار انسان ایفا کند. زندانبانان که در موقعیت «قدرت» قرار داده شده بودند شروع به رفتارهایی کردند که به طور عادی در زندگی روزمره یا موقعیتهای دیگر انجام نمیدادند. و زندانیان که در موقعیتی قرار داده شده بودند که کنترل واقعی بر شرایطشان نداشتند، افسرده و منفعل شدند.
از آزمایش زندان استنفورد غالباً به عنوان مثالی از یک پژوهش غیراخلاقی نام برده میشود. این آزمایش امروزه قابل تکرار توسط پژوهشگران نیست زیرا از استانداردهای اخلاقی وضع شده برای آزمایشهای روانشناسی پیروی نمیکند. خود زیمباردو نیز مشکلات اخلاقی مربوط به مطالعهاش را پذیرفته و گفته است: «با وجودی که ما آزمایش را یک هفته زودتر از موعد برنامهریزی شده خاتمه دادیم امّا باید زودتر از آن این کار را میکردیم.» انتقاد دیگری که به این آزمایش وجود دارد فقدان عمومیت به خاطر فاکتورهای مختلفی است. به عنوان مثال، شرکت کنندگان همگی از بین مردان سفیدپوست و از طبقه متوسط انتخاب شده بودند و این، تعمیم نتایج آزمایش به یک جامعه وسیعتر را دشوار میسازد.
انتقاد دیگر نسبت به کامل نبودن محیط شبیهسازی شده است. با وجودی که پژوهشگران بیشترین تلاششان را برای شبیهسازی محیط زندان کرده بودند امّا شبیهسازی کامل متغیرهای موقعیتی و محیطی زندگی در زندان، امکانپذیر نیست.
با وجود این انتقادها، آزمایش زندان استنفورد به عنوان یک مطالعه و پژوهش مهم در درک چگونگی تاثیر موقعیت در رفتار انسان باقی مانده است. این مطالعه اخیراً پس از گزارشهایی که در مورد سوء رفتار با زندانیان زندان ابوغریب در عراق منتشر شد، دوباره نظرها را به خود جلب کرده است. بسیاری از افراد، از جمله خود زیمباردو، عقیده دارند که سوء رفتار در زندان ابوغریب، یک نمونه دنیای واقعی از نتایج مشاهده شده در آزمایش زندان استنفورد است.
http://psychology.about.com
| :قالبساز: :بهاربیست: |


